گذاشتم و چیزی بهش نگفتم. اما من فقط از او سوال کردم . انتظار داشتم با ملایمت
جواب قانع کننده ای بشنوم. خودمانیم ها ماشین سواری خیلی کِیف داد!
«فصل سوم: شهر دروغ»
وارد شهر دروغ که شدیم پروفسور گفت:((خب می خواهید کمی استراحت کنید یا
به سفرمان ادامه دهیم؟الآن ساعت ۱۲ظهره٬ما تقریبا۲روزه که تو راهیم اگه الآن با
دلیجان حرکت کنیم ساعت ۷عصر به شهر حقیقت می رسیم فقط ایستگاه دلیجان
۵کیلومتر با این جا فاصله داره باید از وسط شهر رد بشیم.))
من هم که می خواستم هر چه زودتر به شهر حقیقت برسم گفتم:((باشه٬من موافقم
بعدا در شهر حقیقت حسابی استراحت می کنیم.نظرت چیه دینور؟))
_نمیدونم.
پروفسور با حالتی حق به جانب گفت:((پس حرکت کنید دختر ها.))
در شهر دروغ مردم همش به هم دروغ می گفتند و با هم دعوا می کردند. این وضع
برای من قابل تحمل نبود! واقعا نمی توانستم حرف هایشان را باور کنم ... من
همیشه صداقت داشتم اما اینجا...
ادامه دارد...
منتظر قسمت دوازدهم باشید...:)
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:28 توسط بهار|
برچسب:
نویسنده: آرتین حسینیپور