خسته ام از این کویر
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 18:00
خسته ام از این کویر٬ این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل ٬این سقوط ناگزیر xa0 آسمان بی هدف٬باد های بی طرف ابر های سربه راه٬بید های سر به زیرxa0 xa0 ای نظارهٕ شگفت٬ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر٬ای هنوز بی نظیر!xa0 xa0 آیه آیه ات صریح٬ سوره سوره ات فصیح! مثل خطی از هبوط٬مثل سطری از کویر xa0 مثل شعر ...
:)
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 18:00
xa0 من ارگِ بٙم و خِشْتْ به خِشتَم مُتلاشی تو نقشِ جهان، هر وَجبَت تِرمه و کآشی... xa0 #حامد_عسکری نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:48 توسط بهار|
تسلیت
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 18:00
[unable to retrieve full-text content]تسلیت میگم به ملت ایران و خانواده های شهدای مجلس و حرم امام خمینی(ره) xa0
«رمان مانا قسمت یازدهم٬نویسنده:نویسنده وبلاگ رز سفید(بهار)»
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 18:00
از وقتی فریاد کشید تا شهر دروغ حتی یک کلمه هم با من حرف نزد. من هم راحتشxa0xa0 گذاشتم و چیزی بهش نگفتم. اما من فقط از او سوال کردم . انتظار داشتم با ملایمت جواب قانع کننده ای بشنوم. خودمانیم ها ماشین سواری خیلی کِیف داد! xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0...
عجیب و غریب ها!
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 18:00
xa0 اولين چرخ خياطى توسط مظفرالدين شاه از سفر فرنگ به ايران آورده شد. مردم ايران در ابتدا بر این باور بودند كه دوختن لباس با آن پارچه را نجس مى كند چرا كه اينxa0 وسیله ساخت فرنگستان بود! برچسبها: عجیب و غریب ها, دانستنی هانوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:40 توسط بهار|
لطفا یکی مرا از مرگ نجات دهد!
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 18:00
xa0 _گفت : جمعه ها آدم خیلی دلش میگیره ولی از اون بدتر اینه که عصرِ جمعه خونه باشی و بارون بزنه. _گفتم : آره؛ اینجوری که آدمو خفه میکنه! _گفت : میدونی؟ خیلیا توو جمعه شاعر شدن! تو حالا چیزی توو جمعه ها نوشتی؟ _گفتم : من جمعه ها رو شیشه ی بخار گرفته ی پنجره، با انگشت مینویسم : "لطفا یکی مرا از مرگ نج...
تفلُد تفلُد تفلُدت مبارکاااا
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 18:00
تفلُد تفلُدت مباااااارکـ♥ــ خواهری گلمان امروز*_*تولدشـ♥ــه^_^ xa0 مباااااارک مبااااارک تولدت مبارک:) xa0 یگانه عزیـــــــــــــزم^_^ خیلییییی خوشحالم از اینکه با توxa0 xa0 آشنا شدم xa0 خیلیییییی خییییلیییی تبریک میگم^_^ xa0 و برات بهـــــترین آرزوهــــــا رو دارم^_^ xa0 اُمیدوارم همیــــــــشه خوب ...
!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 22:26
xa0 هیچکس چیزی بهآدمی نمیدهد مگر خود او xa0 و هیچکس چیزی از آدمی دریغ نمیکند مگر خود او xa0 بازی زندگی یک بازی انفرادی است. xa0 اگر خودتان عوض شوید،xa0 xa0 همه اوضاع و شرایط عوض خواهدشد. xa0 xa0 #اسکاول_شین xa0 xa0 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:36 توسط بهار|
بزرگترین تشیع جنازه تاریخ
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 22:26
xa0 بزرگترین تشییع جنازه تاریخ به روایت کتاب "گینس" xa0 به نوشته گینس، ۱۰ میلیون و ۲۰۰ هزار نفر که حدود یک ششم کل جمعیت ایران بود در مراسم تشییع آیت الله خمینی شرکت کردند. xa0 xa0 xa0 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:39 توسط بهار|
اطلاعیه...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 16:37
سلام xa0صبحتون بخیر:) من در حال نوشتن یه رمان هستم حدودا تا قسمت هفتم -هشتمش رو تو ارشیو های وبلاگ گذاشتم... میخوام دوباره اون داستانو بنویسم و ادامش بدم و بذارم تو وبلاگ... اگه علاقه دارید بخونید بگید تا بگذارمش(البته انتقاد ها رو اگر درست و به جا باشه میپذیرم... ) مچکرم و راستی شما دوست دارید بیشت...
نامه ای برای تو
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 16:37
این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد سفره دلم دوباره باز شد سفره ای که بوی نان نمی دهد نامه ای که ساده و صمیمی استxa0 بوی شعر و داستان نمی دهد: ...با سلام و ارزوی طول عمرxa0 که زمانه این زمان نمی دهد کاش این زمانه زیر و رو شود روی خوش به ما نشان نمی دهدxa0 یک وجب زمین برای باغچهxa0 یک در...
دست هایت را دوست دارم!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 16:37
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید xa0 دست هایت را دوست دارمxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0«فروغ» نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:15 توسط بهار|
....
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 16:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
رمان مانا قسمت دهم نویسنده «نویسنده وبلاگ رز سفید_بهار»
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 16:37
در حالی که اگر با دلیجان میرفتیم هزینه رفت ما در کل ۱۵نیس می شد. فاصلهxa0 این دو شهر تقریبا چهل کیلومتر بود که با ماشین دو ساعت و با دلیجان پنج ساعتxa0 می شد . این اولین باری بود که سوار ماشین شدم به غیر از ما یک دختر بیست سالهxa0 هم سوار ماشین بود. دینور کمتر حرف می زد و بیشتر پروفسور روی بود که با...
سخت است!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 16:37
xa0 ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻦ...ﺳـــــــﺨﺖ ﺍﺳﺖ ... ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﮐﻪ...ﻏـــﻢ ﻫﺎﯾــﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿــﺪﺍﻧﻢ ﻭ ﺩﻟﻢ ... ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻨـــــﻬﺎ ﻟﺒــﺨـــﻨﺪﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﻨﺪ ؛ ﻭ ﻫﯿــــــﭽﮑﺲ ... ﺟﺰ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯿـــﺪﺍﻧﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾــــــــﻢ ... ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯿــــــﺘﺮﺳﻢ ... ﺍﺯ ﺑﺎﺧــــــــــﺘﻦ ... ﺍﺯ ﺍﻋﺘــــﻤﺎﺩِ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ... ﺍﺯ ﯾــــــﺦ ﺯﺩﻥ ﺍ...
پست درد و دل!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 16:37
سلام:) اینجا پست دردودلهـ... هر کس دردودلی داشت اگه دوست داشت تو نظرات بنویسه:-)xa0 و خودشو خالی کنه:)اینجا من نمی گم انرژی منفی! بگذارید انرژی منفیاتون آزاد شنxa0 و برن پی کارشون! و جاشون انرژی های خیلی خوب بیان:)xa0 تو کامنتای این پست فقط دردو دل بنویسید:)xa0 حالا از هر چی که دوست دارید^_^! (مثلا ...
میهمان سر زده
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 16:37
لحظه ای که خسته ام لحظه ای که روی دسته های نرم صندلیxa0 یا به پایه های سخت میز xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0تکیه می دهمxa0 مثل میهمان سر زده پا به راه و بی قرار رفتنمxa0 xa0 فکر می کنمxa0 میزبان منxa0 اجتماع کور موریانه هاست xa0 موریانه های ر...
خدایا !
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 1:49
خدایا نمیدونم چرا اینقدر نسبت به یکدیگه بی تفاوت شدیم ؟ xa0چرا اصلا از همدیگه یادی نمی کنیم ؟ xa0 چرا فقط تو مواقع شادی همراه یکدیگه ایم ؟ xa0 چرا احساسات همدیگه رو خیلی راحت زیر پا میذاریم ؟ xa0 این احساسات راز بقای دوستی هاستxa0 xa0 اگر نگهش داریم برای اینده -اصلا نگهش داریم برای کدوم اینده ؟ xa0 ...
وقتی یک نفر...
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 11:16
وقتی یک نفر زیاد می خندد حتی به چیز های کوچک مطمئن باش او عمیقا در درونش غمگین است . وقتی یک نفر زیاد می خوابد مطمئن باش تنهاست. وقتی یک نفر کم حرف میزند و اگر حرف بزند کوتاه و سریع ، او راز نگهدار است. وقتی یک نفر نمی تواند گریه کند ضعیف است . وقتی یک نفر برای چیز های کوچک می گرید بی گناه و خوش قلب...
مانا قسمت هشتم نویسنده :نویسنده وبلاگ رز سفید «بهار»
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 11:16
به طبقه بالا که رسیدیم من و دینور وارد اتاق خودمان شدیم پروفسور هم وارد اتاق خودش شد . اتاق دو تخت خواب داشت و نسبتا کوچک بود. یک شمع برای مواقع اضطراری + یک لامپ زرد رنگ که نور کمی داشت . من گفتم :(( 10 نیس برای همچین مکانی خیلی زیاده .اتاق های خواهر پروفسور چراغ های پر نور تری داشتند .)) دینور هم ...