دینور هم که انگار زیاد از این وضع خوشش نمی امد گفت :(( باید تحمل کرد چاره ای نداریم این ارزانترین مهمانخانه است . راستی مانا من می روم رستوران تو شام نمی خوری ؟))
_ صبر کن من هم بیایم
****
صبح زود هر سه از مهمانخانه بیرون زدیم ابتدا از میدان مشاهیر گذشتیم نام ملکه ماری بزرگ و مجسمه اش برایم با شکوه بود . وقتیی این مطلب را به دینور گفتم اه کشید و گفت :((خانواده اش بدبخت شدند .))
پرسیدم :(( تو از کجا می دانی ؟))
_همین طوری حدس زدم ...
ادامه دارد
منتظر قسمت نهم باشید
برچسب:
نویسنده: آرتین حسینیپور