خرید بک لینک
در حالی که اگر با دلیجان میرفتیم هزینه رفت ما در کل ۱۵نیس می شد. فاصله

این دو شهر تقریبا چهل کیلومتر بود که با ماشین دو ساعت و با دلیجان پنج ساعت

می شد . این اولین باری بود که سوار ماشین شدم به غیر از ما یک دختر بیست ساله

هم سوار ماشین بود. دینور کمتر حرف می زد و بیشتر پروفسور روی بود که با راننده

خوش و بش می کرد . نمی دانم دینور به چی فکر می کنه ولی از وقتی که راجب

مجسمه ملکه ماری صحبت کردم مدام در فکر است و کمتر حرف می زند . نمی دانم

چرا اما معلوم است که ملکه ماری را می شناخته بنابراین از او پرسیدم :((دینور

تو ملکه ماری را می شناختی؟))

_چی؟

_پرسیدم که ملکه ماری را می شناختی؟

_چرا اینجوری فکر می کنی؟

_چون از وقتی که درباره او صحبت کردم مدام در فکری...

دینور نیشخندی خبیسانه زد و گفت:((سرت تو کار خودت باشه!))من هم کمی

ناراحت شدم و گفتم :((به هر حال او مرده بهتره دیگه راجب بهش فکر نکنی .))

دینور صدایش را بالا برد و گفت:(( او نمرده٬نمرده٬هرگز نمی میرد.)) حالا دیگه

مطمئن شده بودم که دینور یه ربطی به ملکه ماری داره اما نمی خواست چیزی

بگه از وقتی که فریاد کشید تا شهر دروغ حتی یه کلمه هم با من حرف نزد ....

ادامه دارد.....

منتظر قسمت یازدهم باشید....


برچسبها: رمان مانا

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 18:25 توسط بهار|

برچسب: نویسنده: آرتین حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 16:37

صفحه بندی