رزسفید

متن مرتبط با «خدایا شکرت به خاطر عشقم» در سایت رزسفید نوشته شده است

«رمان مانا قسمت یازدهم٬نویسنده:نویسنده وبلاگ رز سفید(بهار)»

  • نیلوبلاگ

    از وقتی فریاد کشید تا شهر دروغ حتی یک کلمه هم با من حرف نزد. من هم راحتش گذاشتم و چیزی بهش نگفتم. اما من فقط از او سوال کردم . انتظار داشتم با ملایمت جواب قانع کننده ای بشنوم. خودمانیم ها ماشین سواری خیلی کِیف داد! «فصل سوم: شهر دروغ» وارد شهر دروغ ...

    ادامه مطلب
  • رمان مانا قسمت دهم نویسنده «نویسنده وبلاگ رز سفید_بهار»

  • نیلوبلاگ

    در حالی که اگر با دلیجان میرفتیم هزینه رفت ما در کل ۱۵نیس می شد. فاصله این دو شهر تقریبا چهل کیلومتر بود که با ماشین دو ساعت و با دلیجان پنج ساعت می شد . این اولین باری بود که سوار ماشین شدم به غیر از ما یک دختر بیست ساله هم سوار ماشین بود. دینور کمتر حرف می زد و بیشتر پروفسور روی بود که با رانند...

    ادامه مطلب
  • خدایا !

  • نیلوبلاگ

    خدایا نمیدونم چرا اینقدر نسبت به یکدیگه بی تفاوت شدیم ؟ چرا اصلا از همدیگه یادی نمی کنیم ؟ چرا فقط تو مواقع شادی همراه یکدیگه ایم ؟ چرا احساسات همدیگه رو خیلی راحت زیر پا میذاریم ؟ این احساسات راز بقای دوستی هاست اگر نگهش داریم برای اینده -اصلا نگهش داریم برای کدوم اینده ؟ اینده گذشته ما حال است پس چرا اینقدر مغروریم ؟ چرا غرورمون رو زیر پا نگذاریم ؟ این وروجک کوچولو -منظورم غروره - خیلی لوسش کردیم کمی هم عادتش بدیم بدون ما زندگی کنه ... چرا خسته ایم ؟ چرا به خودمون امید ندیم ؟ چرا از برگ ها ٬از نسیم ٬از باد چرا از این ها کمی شاد بودن رو یاد نگیریم ؟ ما خسته ایم چون میگیم خسته ایم چون تظاهر میکنیم خسته ایم یا چون واقعا خسته ایم اما ما هممون شادیم ما بهترینیم ما خوشبختیم ......

    ادامه مطلب
  • مانا قسمت هشتم نویسنده :نویسنده وبلاگ رز سفید «بهار»

  • نیلوبلاگ

    به طبقه بالا که رسیدیم من و دینور وارد اتاق خودمان شدیم پروفسور هم وارد اتاق خودش شد . اتاق دو تخت خواب داشت و نسبتا کوچک بود. یک شمع برای مواقع اضطراری + یک لامپ زرد رنگ که نور کمی داشت . من گفتم :(( 10 نیس برای همچین مکانی خیلی زیاده .اتاق های خواهر پروفسور چراغ های پر نور تری داشتند .)) دینور هم که انگار زیاد از این وضع خوشش نمی امد گفت :(( باید تحمل کرد چاره ای نداریم این ارزانترین مهمانخانه است . راستی مانا من می روم رستوران تو شام نمی خوری ؟)) _ صبر کن من هم بیایم **** صبح زود هر سه از مهمانخانه بیرون زدیم ابتدا از میدان مشاهیر گذشتیم نام ملکه ماری بزرگ و مجسمه اش برایم با شکوه بود . وقتیی این مطلب را به دینور گفتم اه کشید و گفت :((خانواده اش بدبخت شدند .)) پرسیدم :(( تو از کجا می دا...

    ادامه مطلب
  • خدایا شکرت ....

  • نیلوبلاگ

    خدایا به داده ها و نداده ها و گرفته هایت شکر که داده هایت نعمت نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است ....

    ادامه مطلب
  • اردیبهشت

  • برچسب‌های مرتبط

    خدایا شکرت | خدایا کمکم کن | خدایا دلم گرفته | خدایا شکرت که هستی | خدایا شکرت برای سلامتی | خدایا شکرت که | خدایا شکرت شعر | خدایا شکرت به خاطر عشقم | خدایا شکرت بابت همه چیز | خدایا شکرت بخاطر